بی خوابی . . .
آرش چند شبانه روز بود که نخوابیده بود. شبها را با چشمهای باز روی تخت میگذراند، به سقف خیره میشد و ذهنش مثل ماشینی که ترمز بریده، در جادهی بیپایان افکار میتاخت. کار، استرس، ترافیک، صدای بوقهای ممتد … همه دستبهدست هم داده بودند تا خواب را از او بگیرند.
امشب یکی دیگر از شبهای بی قراری بود. با صدای دینگ پیامک، آرام دستش را به سوی گوشی دراز کرد، محتوای پیامک را خواند « فردا ادارات دولتی، بانکها و . . . استان تهران تعطیل است»، تعطیلی خبری نبود که بتواند در او نشاطی ایجاد کند .
گوشی را کنار گذاشت و دوباره غرق در افکار خود شد اما دقیقا همانجا که ذهنش را یارای ایستادگی بیشتر نبود، ارشمیدسوار بلند شد و همچون یک موجود مسخ شده چمدانش را باز کرد. بر خلاف همیشه در انتخاب لباسها وسواس نداشت، او فقط میدانست که باید برود و اینهمه شلوغی و همهمه را پشت سر بگذارد. پشت ماشین نشست. رفیق قدیمیاش با یک استارت آمادگی خود را برای گریز به رخ کشید. در جاده، ماه کامل بود اما تردد زیاد مسیر چالوس آنچیزی نبود که دنبالش میگشت چشمهایش. بیش از این توان رویارویی با چراغها را نداشت. ناگهان چشمش به یک خروجی افتاد، «دیزین » هنوز نیز به خاطر نمی آورد که او بود که فرمان را چرخاند یا رفیق قدیمی، خود دست به کار شده بود. هر چه بود زیبایی مسحور کننده جاده، نور ماه و موسیقی زیبای طبیعت بود که میدانداری میکرد.
چند کیلومتری که گذشت چشمانش سنگینی کرد. حس غریبی داشت. احساس کرد پلکهایش چند بار روی هم رفته است. ناخودآگاه ماشین را به کنار زد و ایستاد، از دور تلولوء یک نام توجش را به خود جلب کرد،«هتل بزرگ گاجره»
این داستان ادامه دارد . .
بدون دیدگاه